السيد ابن طاووس ( مترجم : بخشايشي )
295
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي )
را ترك نموده است ، با صداى بلند فرياد كشيد كه هر دو مرد فرار نموده اند ! هنگامى كه عامر اين صدا را شنيد ، بيدار شد وبا چشمان خواب آلود وبا هراس ورعب شديد سوار مركب شد وشمشير خود را بيرون كشيد ودر ميان لشكر فرياد بر آورد : " واي بر شما باد ! آيا اجازه داده أيد إبراهيم وهمراهش فرار كنند ؟ همگى به صحرا وبيابان بريزيد وآنان را پيدا كنيد . " سواران پشت سر هم به سراغ فراريان راه افتادند . إبراهيم وهمراهش بخش وسيعى از بيابان را پيموده بودند كه صداى شيهه اسبان ونعل پاى آنها را شنيدند كه از راه دور مىآيند . إبراهيم با همراهش به چاره جويى پرداخت . همراه أو خود را زير شنها پنهان ساخت ، ولى إبراهيم در حال فكر وانديشه بود وملجأ وپناهگاهى جز خدا نمىجست ، تا اين كه درخت بزرگ وپر برگ وبار بلندى ظاهر شد . إبراهيم به سراغ درخت رفت وفورا خود را بالا كشيد وخويش را در ميان ساقه ها وبرگها ، پنهان ومستور ساخت . إبراهيم مىگويد : " لشكر عامر از سمت راست وچپ درخت ، عبور مىكردند ، بي آن كه به خود درخت توجهى داشته باشند . آنان در بيابانها ودره ها متفرق وپراكنده شدند ودر همين حال بودند تا اين كه حرارت آفتاب بالا آمد . " إبراهيم مىافزايد : " نزديك وقت ظهر بود . سپاهيان عامر در سر تا سر صحرا متفرق وپراكنده بودند . هر سواركارى به ناحيتي از نواحي بيابان أسب مىتاخت . همگى از من دور گشته بودند . حرارت آفتاب بر آنان شدت گرفته بود . خسته وكوفته بودند . تا به پايين درخت نگاهى كردم جز عامر دشمن خدا ورسول أو كس ديگرى را نديدم . كاملا أو را تحت نظر داشتم ، مبادا فرد ديگرى همراهش باشد . عطش وحرارت آفتاب أو را بيچاره كرده بود . پشت أسب خود را به سايه درخت پناه داده بود وچهره أو به طرف بيابان بود من از درخت پايين آمدم واز پشت أسب أو به زمين رسيدم وگردن أو را گرفتم وپايين كشيدم . أو به رو به زمين افتاد ومن روى سينه أو نشستم . فرياد كشيد : " واي بر تو ! كيستى ؟ " گفتم : " اى دشمن خدا ! چقدر زود مرا از ياد بردى ؟ من إبراهيم